خاطرات همسرشهید:

وقتی به خانه می آمد؛من دیگرحق نداشتم کارکنم.بچه راعوض می کرد،شیربرایش درست می کرد.

سفره می انداخت وجمع می کرد.پابه پای من می نشست،لباس هارامی شست،پهن می کرد،خشک می کردوجمع می کرد.

آنقدرمحبت به پای زندگی می ریخت که همیشه به اومی گفتم:درسته که کم می آیی خانه؛ولی من تامحبت های توراجمع کنم؛برای یک ماه دیگروقت دارم.

نگاهم می کردومی گفت:توبیشترازاین هابه گردن من حق داری.